| X Close | ||
چندي پيش جايي مهمون بودم. وقتي وارد شدم ديدم همه دارن در مورد ويکتوريا صحبت مي کنن. پرسيدم ويکتوريا ديگه کيه.
با تعجب گفتن مگه سريال ويکتوريا رو نمي بيني؟! بعد هم هر کسي قسمتي از محسنات سريال ويکتوريا را تعريف کرد و در نهايت توصيه همه اين بود که حتماً اين سريال رو ببينم.
چند روزي گذشت تا اينکه روز جمعه خيلي اتفاقي افتخار رويت ويکتوريا حاصل شد! البته من فقط همين يک قسمت رو ديدم و قضاوتم بر مبنای همين يک قسمته.
اون چيزي که من ديدم سراسر اين سريال، هيچ حرف و سوژه اي جز روابط عاشقانه و جنسي نيست ! تمام شخصيت ها يا در تلاش هستند تا با کسي از جنس مخالف دوست شوند و يا در حال تعريف کردن رابطه عاشقانه و جنسي شان با دوست پسر يا دوست دخترشان، براي دوستان شان هستند !
و من واقعاً متعجبم که چنين سريالي چرا اينقدر در ايران طرفدار پيدا کرده؟ واقعاً چي به سر سليقه و ذائقه تماشاگر ايراني اومده ؟
بي خود نيست که فيلمهاي جدي و تامل بر انگيز در ايران نمي فروشند و کمدي هاي مبتذل مدام رکورد مي زنند!
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم هلال ماهیم !
امسال هم مثل هر سال در اعلام روز عید فطر اختلاف وجود داشت و عده ای از مراجع روز یکشنبه رو عید فط اعلام کردن در حالیکه تعداد بیشتری از مراجع روز دوشنبه رو عید اعلام کردن!
ما بالاخره نفهمیدیم که این هلال ماه رویت شد یا نشد. چطور ممکنه که بعضی علما ماه رو ببینن و بعضی دیگه نبینن! و آیا اصولاً در دنیای امروز که مریخ نورد ناسا فقط با چند متر فاصله نسبت به مکان پیش بینی شده برای فرود آن، روی سطح مریخ فرود می آید یا لحظه دقیق وقوع خسوف و کسوف در چند صد سال آینده را می توان پیش بینی کرد، هیچ وسیله یا دانشی برای پیش بینی دقیق حلول ماه جدید وجود ندارد؟!
تا کی ما می خواهیم فقط شعار پیشرفت در علوم را بدهیم در حالیکه هنوز اندر خم تعیین حلول ماه هستیم؟
در خبر ها آمده بود که ایران خودرو بزرگترین خودرو ساز خاور میانه دارای 12 میلیارد دارایی و بیش از 9 میلیارد دلار بدهی می باشد. طبق قانون وقتی که مجموع بدهی های یک شرکت از نصف دارایی های آن شرکت بیشتر شود، آن شرکت عملاً ورشکسته است.
واقعاً جالب است که شرکتی که در بازار داخلی ایران تنها یک رقیب دارد و با کمک های دولت در وضع عوارض گمرکی برای خودروهای وارداتی، فروش تضمین شده ای دارد، امروز ورشکته است! جالب است که وقتی در اوج بحران اقتصادی غرب، شرکت جنرال موتورز اعلام ورشکستگی کرد، مسئولان امر، این ورشکستگی را ناشی از پایان دوران لیبرال دموکراسی دانستند! حال امروز ورشکستگی ایران خودرو با این همه حمایت دولتی را باید نشانه چه چیزی دانست؟!
جالب اینجاست که تا چندی پیش مدیران ایران خودرو و مسئولان، از تولید سمند در کشورهایی مثل سوریه، ونزوئلا، روسیه و ... به عنوان یک افتخار نام می بردند، اما امروز که حقیقت ورشکستگی ایران خودرو عیان شده، تولید سمند در آن کشورها را غیر اقتصادی و ضرر ده می دانند و از لزوم تعطیلی سایت تولید در آن کشورها سخن می گویند.
باور کنید محاسبه و فهمیدن ضرر ده بودن تولید سمند ( یا هر خودرو ایرانی دیگر) در خارج از ایران را یک کودک 10 ساله هم می تواند درک کند. کافی است قیمت جهانی یک اتومبیل تویوتا کمری را با سمند مقایسه کنید. تویوتا کمتر از۲۰ هزار دلار ( ۲۰ میلیون تومان) قیمت دارد. حالا اگر به خاطر تعرفه دولت در ایران قیمت تویوتا به 45 تا 50 میلیون می رسد و مردم مجبورند همین سمند را بخرند، در سوریه و ونزوئلا و ... مردم این اجبار را ندارند. تازه این را هم اضافه کنید که به خاطر هزینه های حمل قطعات و نیروی انسانی، هزینه تولید سمند در ونزوئلا قطعاً از ایران بیشتر خواهد بود. حالا یا مردم ونزوئلا مغز الاغ خورده اند که به جای تویوتا، سمند بخرند یا اینکه دولت ایران مجبور است به مردم ونزوئلا یارانه اختصاص دهد تا سمند را بسیار ارزانتر از تویوتا بخرند! در هر حال آنچه برای ایران و ایرانی باقی می ماند، همین ورشکستگی بزرگترین خودروساز خاور میانه است.
البته در این میان نقش مدیران ارشد ایران خودرو را هم نباید نادیده گرفت که با سیاست گذاری غلط، به ورشکستگی ایران خودرو کمک کرده اند. به عنوان مثال خودروهای سمند ( در انواع مختلف) پژو 405، پژو 206 و حتی پارس در حقیقت همگی رقیب همدیگر هستند! در حالیکه سایپا تنها خودرو ریو را در این رقابت دارد. در عوض سایپا خودروهای پراید، ریو، مگان، زانتیا و کاکسیما را دارد که رقیب هم نیستند. شاید تنها مگان و زانتیا را بتوان رقیب هم دانست.
مسابقات دوچرخه سواری تور دو فرانس که معتبرترین تور دوچرخه سواری دنیاست، امسال شور و حال خاصی داشت و مورد توجه زیادی قرار گرفت و اون هم به خاطر حضور مجدد لانس آرمسترانگ دوچرخه سوار آمریکایی بود که 4 سال پس از خداحافظی از دنیای دوچرخه سواری، مجدداً به این مسابقات باز گشت. شهرت آرمسترانگ به خاطر دو چیز است. وی در دهه 90 میلادی به بیماری سرطان مبتلا شد اما تصمیم گرفت که با این بیماری مبارزه کنه و در نهایت هم سرطان رو مغلوب کرد. پس از اون، از سال 1999 تا 2005 به صورت متوالی 7 بار قهرمان تور دو فرانس شد و از این حیث رکورد دار جهان شد. پیش از آرمسترانگ کسی نتوانسته بود بیش از 5 بار قهرمان تور دو فرانس شود. او در سال 2005 و در سن 34 سالگی از دنیای دوچرخه سواری خداحافظی کرد. آرمسترانگ موسسه ای رو بنیانگزاری کرد به نام لایو آرمسترانگ برای کمک و روحیه دادن به بیماران سرطانی که روزی خودش هم جزو آنها بود. در حقیقت بازگشت مجدد او در سن 38 سالگی هم در جهت تبلیغات برای مبارزه با سرطان بود. اگرچه آرمسترانگ نتوانست قهرمان تور دو فرانس امسال شود ( هم تیمی اش آلبرتو کونتادور قهرمان شد) اما در نهایت توانست مقام سوم را به دست آورد. البته شاید کسی هم انتظار نداشت، آرمسترانگ در سن 38 سالگی و پس از 4 سال دوری بتونه قهرمان تور دو فرانس بشه. در حقیقت اهمیت کار آرمسترانگ این بود که به بیماران سرطانی و سایر بیماران لاعلاج این پیام رو بده که با اراده و اعتماد به نفس حتی میشه بر سرطان هم غلبه کرد.
شخصاً به عنوان کسی که هرگز طرفدار رشته دوچرخه سواری نبوده، این روحیه لانس آرمسترانگ رو تحسین می کنم.
پس از سقوط اخیر هواپیمای توپولف در ایران که منجر به کشته شدن 168 مسافر و خدمه پرواز شد، باز هم مسئولین امر، آمریکا و غرب رو به عنوان مقصر حوادث هوایی در ایران قلمداد کردند و حوادث متعدد هواپیماها در ایران رو به دلیل تحریم های آمریکا و عدم فروش هواپیمای نو و قطعات یدکی دونستن. اما در اینجا دو نکته وجود داره :
من شخصاً از موسیقی سنتی ایران چندان خوشم نمیاد و این نوع نوسیقی رو گوش نمی کنم. بنابراین طبیعیه که طرفدار و شنونده کارهای آقای شجریان هم نیستم. اما چند روز پیش مطلبی در یکی از سایتهای وابسته به جناح راست خوندم که واقعاً ناراحت شدم. نویسنده مقاله، آقای شجریان رو به خاطر نوشتن نامه و اعتراض به پخش صدایش از صدا و سیما و همچنین مصاحبه با بی بی سی، به شدت مورد انتقاد قرار داده بود و در نهایت نتیجه گیری کرده بود که آقای شجریان حتی از ساسی مانکن و ام کلثوم ( خواننده زن عرب) پایین تر است!
همونطور که گفتم من اصلاً موسیقی آقای شجریان رو گوش نمی کنم. ممکنه یک نفر اصلاً از شجریان خوشش نیاد و حتی منش سیاسی و اخلاقی اون رو هم نپسنده، اما این دلیل نمیشه که کسی رو که بیش از 40 سال خوانندگی کرده و به اعتراف دوست و دشمن، یکی از بهترین صداها رو داره و استاد مسلم موسیقی محسوب میشه رو به خاطر نوشتن نامه انتقادی و مشی سیاسی، چنین زیر سوال ببریم و با ساسی مانکن که تازه یک ساله که خواننده شده، مقایسه کنیم و حتی از اون هم پایین تر بدونیم! فکر می کنم چنین نتیجه گیری بیشتر ناشی از عصبانیت است تا منطق!
برتولت برشت (bertolt brecht) شاعر، داستاننویس، نمایشنامهنویس و فیلسوف آلمانی در نهم فوريه سال ۱۸۹۸ در "آوسبورگ" آلمان متولد شد و در سال ۱۹۵۶ بعد از چهل سال مبارزه بي وقفه عليه دشمنان بشريت و جنگ بي امان و پي گير، بر ضد جنگ و جنگ افروزان در سن ۵۸ سالگي در زادگاه خود آلمان ديده از جهان فروبست. یکی از اشعار وی عبارت است از :
اول به سراغ یهودیها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم.
پس از آن به لهستانیها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم.
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم.
سپس نوبت به کمونیستها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم.
سرانجام به سراغ من آمدند
هرچه فریاد زدم
کسی نمانده بود که اعتراضی کند.
خبر : رئیس جمهور سابق کره جنوبی که متهم به فساد مالی بود، صبح روز گذشته خودکشی کرد. وی در یادداشتی که از خود به جا گذاشته با سخت توصیف کردن زندگی خود از همه کسانی که به آنها آسیب رسانده عذر خواهی کرده است. وی یک ماه پیش هم با ابراز تاسف از دریافت 6 میلیون دلار رشوه توسط بعضی از اعضاء خانواده اش بین سالهای 2003 تا 2008، اتهام های فساد مالی علیه خودش را رد کرده بود.
تحلیل! : اگه این بابا یک دوره کارآموزی مدیریتی رو در یک جای خاص دنیا ( یه وقت خدای نکرده فکر نکنید اون جای خاص، کشور عزیز ما ایرانه ها!) گذرونده بود، نه تنها الان خودکشی نکرده بود بلکه هنوز هم سر پست سابق خودش باقی مونده بود و کلی هم سر ملت کره منت می ذاشت که اگه اون نبود تا حالا بنیان کره از هم گسیخته بود و دشمنان کشور کره رو غصب کرده بودن و ...
عجب مردمان ساده ای هستن این چشم بادامیها. تا یه نفر بهشون اتهام فساد مالی می زنه، از غصه یه گوشه کز می کنن و دست آخر هم خودکشی می کنن. آخه یه خورده اعتماد به نفس هم خوب چیزیه! حالا 6 میلیون دلار هم بالا کشیدی که کشیدی. به جایی بر نمی خوره. آخه 6 میلیون دلار هم شد پول که این بابا به خاطرش خودکشی کرده؟!
منچستر یونایتد را از دوران نوجوونی دوست دارم. از اواسط دهه 90 که هنوز در اروپا به یک قدرت تبدیل نشده بود. ده، دوازده سال پیش بود که منچستر برای یازدهمین بار قهرمان انگلیس شد. اون موقع با خودم می گفتم تا منچستر میاد به رکورد 18 قهرمانی لیورپول برسه، ما پیر شدیم! اما منچستر به هجدهمین قهرمانی اش هم رسید. خیلی زودتر از اونکه تصورش رو می کردیم. در طی این سالها سه نسل مختلف در منچستر بازی کرده اند. نسل دهه 90 که نسل اریک کانتونا و... بود، نسل دوم نسل دیوید بکام و پل اسکولز و ... بود که حالا اواخر دوران بازیگری رو سپری می کنند و نسل سوم که نسل رونالدو و کریک و ... است و جالب اینکه منچستر با این 3 نسل همیشه در اوج بوده و این نتیجه زیرساخت قدرتمند باشگاهه. ( مقایسه کنید با تیمهای ایرانی که در یک فصل قهرمان می شن و فصل بعد به دسته پایین تر سقوط می کنن!)
پس از اينکه در دهه هاي 60 و 70 تلويزيون ايران به ترتيب در تصرف سريالهاي ژاپني و پليسي آلماني بود، حالا نوبت به سريالهاي تاريخي و افسانه اي کره رسيده. پس از يانگوم و تاجر پوسان، فعلاً جومونگ پرطرفدارترين اين سريالهاست. دي وي دي هاي آن در همه سایتها و حتی کنار خیابان به فروش می رسد ، مطبوعات تصاوير بازيگران سريال و بيوگرافي آنها را چاپ مي کنند و ... اين طور که پيداست ماجراي سريالهاي کره اي، ادامه خواهد داشت و سریالهای دیگری چون امپراطور باد ها و ... در پي هستند!
اين گونه که پيش مي ره، نسل جديد ايران قهرمانان اسطوره اي کره را بيشتر از رستم و اسفنديار خواهد شناخت. کاش لا اقل سريال سازان ايراني از کره اي ها ياد مي گرفتند که چگونه سريالي بسازند که نظر مخاطب را به خود جلب کند. (مقايسه کنيد با سريال چهل سرباز ساخته آقای سلحشور که سریال یوسف را نیز ساخته) واقعاً جالب است که ما باید سریال های تاریخ امپراطوران کره را - که احتمالاً بر چند قبیله حکومت می کرده اند!_ پخش کنیم ولی در مورد امپراطوران کشور خود که بر 25 کشور دنیا در سه قاره آسیا، اروپا و آفریقا حکومت می کرده اند، حتی یک سریال هم نسازیم!
اما اين تهاجم کره اي فقط در مورد سريال نيست. اگر نگاهي به اطراف خود بيندازيم ميبينيم که بد جوري موج کره اي کشور ما را فراگرفته. بسياري از خودرو ها از پرايد گرفته تا هيونداي، کره اي هستند. تلويزيون، مانيتور و LCD در انحصار شرکتهاي کره اي است، لوازم خانگي کره اي است. پروژه هاي پارس جنوبي و فولاد سازي را کره اي ها در دست دارند. حتي در چند سال گذشته پر افتخارترين ورزش ايران هم يک ورزش کره اي بوده (تکواندو).
به مبارکي و ميمنت ما الان تحت استعمار آمريکاي جنايتکار قرار نداريم و با تهاجم فرهنگي آمريکا مبارزه مي کنيم ولي در عوض کشور ما تبديل به بازار مصرف محصولات صنعتي، خانگي، الکترونيکي و فرهنگي کره شده. نکته غم انگيز ماجرا اينجاست که 40 سال پيش کره جنوبي در بهترين حالت همرديف کشور ما در حرکت به سوي توسعه بود ولي امروز ....
خوب! به سلامتي ثبت نام نامزدهاي پست رياست جمهوري هم به انجام رسيد و 475 نفر از هم وطنان هميشه در صحنه، خود را نامزد انتخابات ریاست جمهوری کردند! از نوجوان 12 ساله تا جاهل کلاه شاپويي که تا دوم راهنمايي درس خوانده، از پيرمرد 80 ساله که سواد خواندن و نوشتن هم ندارد تاخانم دکتر روانشناسي که فکر کرده چون روانشناس است مي تواند کشور را هم مديريت کند! از دکتر ! علي اکبري که سالها با جعل عنوان دکتر و از طريق انرژي درماني سر ملت را کلاه گذاشته است! تا فردي که مدعي است خداوند به او وحي کرده که در انتخابات شرکت کند! به قول دوستي بالاخره در ميان 70 ميليون نفر، 500 نفر آدم خل و چل هم پيدا ميشه که دچار توهم يا اعتماد به نفس کاذب هستند.
واقعاً که بايد دست مريزاد گفت به چنين ملتي که حتي بي سواد ترين افراد آن و کودکانش هم هنر اداره يک کشور 70 ميليون نفري را دارند! اين جاست که شاعر مي فرمايد : هنر نزد ايرانيان است و بس!
البته در اين ميان خبرنگاران و خبرگزاري ها هم آتش بيار معرکه شدند و با انتشار تصاوير و فيلم اين افراد موجب مضحکه شدن انتخابات شدند.
من واقعا! نمي دونم چرا شوراي نگهبان مصوبه مجلس مبني بر گذاشتن شرط سني، تحصيلي و مديريتي براي نامزدهاي انتخابات رياست جمهوري رو رد کرد. شايد شوراي نگهبان مي خواهد اين طور القا کند که همه کساني که رد صلاحيت مي شوند، يک مشت خل و چل هستند.
البته يک چيز مايه مسرت و موجب اميدواري به آینده اين ملت است و اون اينکه تعداد کانديداها که در دوره قبلي بيش از 1000 نفر بود، امسال به 450 نفر کاهش پيدا کرده!
اگرچه ما ايرانيان به شنيدن آمار و ارقام و حرفهاي باور نکردني عادت کرديم ولي بعضي وقتها چيزهايي مي شنويم که ديگه نميشه در موردش سکوت کرد. به خبر زير توجه کنيد :
(به گزارش خبرنگار ايرنا، "اسفنديار رحيم مشايي" در پنجمين همايش ملي، ،فرهنگي و گردشگري خليج هميشه فارس در جزيره كيش افزود: عنوان خليج فارس با قاموس فرهنگ غني فارسي عجين شده به طوري كه در ادبيات كهن اين سرزمين از جايگاه برجسته اي برخوردار است.
رحيم مشايي با اشاره به سابقه ديرينه خليج فارس در اسناد و مدارك تاريخي اظهار داشت: نام خليج فارس و درياي پارسي از 30ميليون سال پيش به موازات شكل گيري تمدن هاي انساني در منطقه موجوديت يافته است.)
خوب! توجه فرموديد؟!
مطابق يافته هاي علمي ياستان شناسان از پيدايش موجودات انسان نما بر روي کره زمين حدود 2 ميليون سال، انسانهاي اوليه 800 هزار سال، پيدايش کشاورزي و دامداري 12 هزار سال و تمدن و شهرنشيني کمتر از 10 هزار سال مي گذره ! حالا اين عدد 30 ميليون رو آقاي رحيم مشايي از کجا در آورده، خدا مي دونه!
البته ايشون در ارايه آمار و ارقام اين چنيني يد طولايي دارند و چندي پيش شمار مسافران نوروزي امسال را 100 ميليون نفر اعلام کردند!
من فکر مي کنم ايشون هنوز معني ميليون رو نمي دونه. از اطرافیان ایشون خواهش مي کنم که معني کلمه ميليون و تعداد صفرهاش رو برای ایشون توضيح بدن.
چند سال پیش که دوره مربی گری تکواندو رو می گذروندم، در کلاسهایی عمومی، واحدی داشتیم به نام روانشناسی ورزشی. یکی از مهمترین مباحثی که استاد مربوطه مطرح کرد بحث آماده سازی روانی ورزشکاران برای مواجهه با توهین های تماشاگران بود.
یکی از راهها این بود که فردی را در وسط یک جمع قرار دهیم و از سایرین بخواهیم به او توهین کنند. به این ترتیب آستانه تحمل فرد بالا می رود و وقتی در جریان یک مسابقه مورد توهین از طرف تماشاگران قرار می گیرد، آرامش خود را حفظ کرده و کنترل خود را از دست نمی دهد.
حالا تعجب من از اینه که آقای مایلی کهن که هم تجربه سالها فوتبال حرفه ای رو داره، هم سابقه مربی گری و هم فوق لیسانس تربیت بدنی داره و طبیعتاً واحدهای روانشناسی ورزشی رو پاس کرده، چرا با فحاشی تماشاگران استقلال، این گونه کنترل خودشو از دست می ده و این اتفاقات میفته. یا اگر فیروز کریمی با بازیکنان خود بد صحبت کرده، چه ربطی به آقای مایلی کهن داره که بخواد این گونه واکنش نشون بده.
به هرحال یک ورزشکار حرفه ای همونطور که سالی چند صد میلیون تومان پول میگیره، باید این چیزها رو هم تحمل کنه. هیچ وقت فراموش نمی کنم که احمد رضا عابدزاده در ورزشگاه مورد بدترین الفاظ قرار می گرفت و با این وجود به سمت تماشاگران فحاش می رفت و براشون دست تکون می داد!
سایت های خبری : مهدی کروبی با ساسی مانکن دیدار کرد!
با روندی که آقای کروبی برای جمع آوری رای در پیش گرفته، دور از ذهن نیست که تا چند وقت دیگه اخبار زیر رو از طریق مطبوعات و سایتهای خبری بشنویم :
چهارشنبه شب گذشته در بین دو نیمه بازی حساس دو تیم منچستر یونایتد و پورتو، در مرحله 4/1 پایانی مسابقات جام باشگاههای اروپا، وقتی منتظر بودیم تا بحث کارشناسی بازی رو از زبان کارشناس و مجری برنامه بشنویم، شبکه 3 اقدام به پخش یک برنامه آموزشی، تبلیغاتی راجع به خودروهای سواری دیزلی (گازوئیل سوز) کرد. این برنامه که بیش از 10 دقیقه طول کشید به مزایای خودروهای سواری دیزلی نسبت به خودروهای بنزینی پرداخت و بعد از این برنامه کارشناس و مجری برنامه، بحث کارشناسی رو در چند دقیقه جمع کردند، چون نیمه دوم شروع شد.
در حین نیمه دوم بازی من تو این فکر بودم که مگه ما توی کشور خودروی سواری گازوئیل سوز هم تولید می کنیم که چنین برنامه تبلیغی، او نهم بین دو نیمه این بازی حساس پخش بشه؟! خلاصه به جایی نرسیدم. ولی تصمیم گرفتم راجع به این موضوع یه جستجویی بکنم. بعد از جستجو فهمیدم که اصلاً هیچ خودروساز داخلی مجوز تولید خودرو سواری گازوئیل سوز رو نداره ! و خودروهای وارداتی هم همگی بنزین سوز هستند. ولی برنامه ای وجود داره که تا 4 سال آینده موتور پایه دیزلی در کشور طراحی و ساخته بشه.
حالا اینکه چرا 4 سال قبل از طراحی و ساخت چنین خودرویی، برنامه تبلیغاتی اش رو پخش می کنن، من هنوز نفهمیدم!
حدود یک ماه از اکران فیلم اخراجیها 2 می گذره و هر روز اخبار فروش خیره کننده فیلم ( تا به امروز نزدیک به شش میلیارد تومان) ، صفهای طولانی و سانس های ويژه 12 شب ! به گوش می رسه.
راستش با این همه هیاهو پیرامون این فیلم، تا به حال خیلی وسوسه شده ام که فیلم را ببینم ولی وقتی یادم میفته که کارگردان این فیلم مسعود ده نمکی است نمی تونم خودمو راضی کنم که برم فیلم رو ببینم.
تا به حال چند نقد درباره اخراجیهای 2 در مطبوعات خوانده ام و از قضا همه نقدها، این فیلم را بسیار ضعیف ( حتی در مقایسه با سایر فیلمهای کمدی سطحی سالهای اخیر) دانسته اند و من فقط تعجب می کنم که حتی اگر مردم فراموش کرده اند کارگردان این فیلم کی بوده، چرا به دیدن فیلمی این چنین ضعیف می روند؟
نمی دونم! شاید همین روزها من هم راضی بشوم که فیلم را ببینم.
راستش نمی دونم ایراد از جمعیت عامه مردمه یا از اقلیتی مثل من یا چند تا منتقد معلوم الحال! ظاهراً با توجه به استقبال اکثر مردم، ایراد از من و امثال من است.
بعضی وقتا آدم توی اخبار، مطبوعات یا سایتهای اینترنتی چیزهایی میبینه که واقعاً شاخ در میاره! حالا اگه این اتفاق تعجب ناک! و مضحک وابسته به یک ارگان یا فرد فرهیخته و معتبر باشه، آدم شاخ بزرگتری در میاره!!
داشتم توی نت می چرخیدم که تصویر زیر رو دیدم. فردی که این تصویر رو روی نت قرار داده بود هم مثل من دچار شاخ گرفتگی شده بود! ببینید :
خوب! لازمه که چند نکته رو توضیح بده.
با این تفاسیر، اینکه دانشگاه شریف خودشو با 20 دانشگاه برتر دنیا مقایسه کنه، خنده دار نیست؟ به ویژه اینکه اشاره کرده کسانی که در 20 دانشگاه برتر دنیا همراه با کمک هزینه تحصیلی بورس گرفته اند... !
این رو که دیدم یاد یک لطیفه افتادم. یک روز یک گنجشک آبادانی از روی یک سنگ پرواز می کنه، با خودش میگه : روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست!
حتماً همه از تغییر مدیر عامل ایران خودرو باخبر هستید. دو روز پیش با حکم وزیر صنایع منوچهر منطقی از مدیریت عاملی ایران خودرو برکنار و جواد نجم الدین به جایش منصوب شد.
تا اینجای کار برای من اهمیت چندانی نداشت و ندارد. آنچه موجب تعجب من شد، خبری بود که در ادامه این خبر در صدا و سیما و مطبوعات منتشر شد. توجه کنید :
" پس از برکناری منطقی اعلام شد که وی در حکمی به سمت مشاور ارشد وزیر صنایع و مسئول کنسرسیوم طراحی و بومی سازی هواپیماهای پهن پیکر منصوب شده و ...." !!
من الان 3 روزه که دارم فکر می کنم این دیگه چه صیغه ای است ( صیغه از اون لحاظ، نه از این لحاظ!) . مگه ما تونستیم به تکنولوژی طراحی و بومی سازی هواپیماهای باریک پیکر ! دست پیدا کنیم که حالا بخواهیم بریم سراخ هواپیماهای پهن پیکر ! بعضی وقتا آدم یه چیزایی می شنوه که شاخ در میاره! آخه این آقا در شرکت ایران خودرو چه گلی به سر صنعت خودروسازی زد که حالا بخواد برای ما هواپیمای پهن پیمر هم بسازه!
ما به اندازه کافی ریسک سقوط هواپیما داریم شما را به خدا بی خیال این یکی بشید! همون پژو 405 هایی که ساختید برامون بسه! در صورت ساخت هواپیمای پهن پیکر توسط آقای منطقی احتمالاً چند سال دیگه چنین خبری رو خواهیم خوند : "یک فروند هواپیمای پهن پیکر ایران 405 ! بدون هیچ دلیلی در حالیکه هنوز پرواز نکرده بود منفجر شد و ... "
البته یه احتمال دیگه هم هست و اون اینکه می خوان این بابا رو کله ش کنن، روشون نمیشه! به همین خاطر چنین پستی بهش دادن. مثل تیمهای فوتبال که وقتی بخوان یکی رو کله کنن بهش پست مدیر فنی می دن! اما خدا وکیلی هر کاری می کنید بی خیال این هواپیمای پهن پیکر بشید!
خوب! حدود يک هفته از باخت ايران مقابل عربستان در تهران و اخراج علي دايي از سرمربي گري تيم ملي مي گذره. در اين يک هفته ، مانند دوران جام جهاني 2006، علي دايي به يک چهره منفي در بين اذهان عمومي تبديل شده و کلي جوک و پيامک براش ساختن.
به نظر من ما مردم ايران دو ويژگي منفي (در کنار ساير ويژگيهاي منفي) داريم. اول اينکه احساساتي هستيم و لحظه اي تصميم مي گيريم و دوم اينکه حداقل و حداکثر نداريم. حدود 13 ماه پيش که علي دايي سرمربي تيم ملي شد، بيش از 70 % مردم در برنامه نود از اين انتخاب حمايت کردند و هفته گذشته بيش از 60 درصد مردم علي دايي را عامل ناکامي تيم ملي ايران، قلمداد کردند.
توجه کنيد که علي دايي فقط يک فصل تجربه مربي گري باشگاهي داشت و به خاطر موفقيت در همان يک فصل، مردم از انتخاب علي دايي حمايت کردند! در حاليکه هرکسي که فقط کمي از فوتبال سر در مي آورد مي دانست که علي دايي نمي تواند با تيم ايران موفق باشد.
يادم مي آيد وقتي علي دايي سرمربي تيم ملي شد، به طنز به دوستانم گفتم : دو حالت بيشتر وجود ندارد. يا شانس علي دايي گل مي کند و تيم ايران تا فينال جام جهاني جلو مي رود و در آنجا با نتيجه 2 بر 1 به برزيل مي بازد ! يا در همين مرجله مقدماتي ( با توجه به ساده تر شدن صعود تيمهاي آسياي به جام جهاني) حذف مي شويم و دوباره مانند جام جهاني قبلي، علي دايي مضحکه مردم مي شود!
علي دايي يک ويژگي بسيار مثبت دارد وآن اينست که هميشه مي خواهد برنده و نفر اول باشد. همين ويژگي باعث شده که يک بازيکن واقعاً متوسط به اينهمه شهرت و مقام و ثروت برسد. توجه کنيد که علي دايي در هيچ يک از تيمهاي ملي پايه بازي نکرده و فقط پس از پايان دوران دانشگاه، گويا براي گذراندن خدمت سربازي تصميم مي گيرد که فوتبال بازي کند و اين چنين شد که يک دفعه فوتباليست شد و به خاطر همان ويژگي مثبت اش به همه جا رسيد.به هر حال نوش جانش. چون براي رسيدن به اين موقعيت سختي هاي زيادي کشيده. اما علي دايي بايد مي دانست که مردم ايران همانطور که يک شبه يک نفر را به اوج قله شهرت و محبوبيت مي برند، يک شبه هم او را از قله محبوبيت به پايين پرت مي کنند کما اينکه اين تجربه را در جام جهاني 2006 داشت.
اينکه مي گويم ما حداقل و حداکثر نداريم به خاطر اين است که همه ما فکر مي کنيم هر کاري را مي توانيم با موفقيت انجام دهيم. گواه آن هم انتخابات رياست جمهوري دوره قبل است که بيش از هزار نفر از دختر دانش آموز دبيرستاني تا پيرمرد 80 ساله روستايي که حتي سواد نوشتن هم نداشت، کانديد شده بودند! (فيلم آن توسط وزارت وقت کشور تهيه شده و موجود است). يعني اينکه طرف، حداکثر خودش را نمي شناسد، حالا اگر به همين پيرمرد 80 ساله مي گفتند که بيا آبدارچي يک اداره بشو هم قبول مي کرد! چون حداقل هم نداشت! در حقيقت تلرانس ما ايرانيها از منفي بي نهايت تا مثبت بي نهايت است. علي دايي هم حد خودش را ندانست. فکر کرد چون بهترين گلزن دنياست پس مي تواند بدون داشتن تجربه مربيگري، تيم ايران را حتي بدون بازيکنان قديمي و تاثير گذار به جام جهاني ببرد و نتيجه آن شد که نبايد مي شد. کاش علي دايي از خودش مي پرسيد که چگونه بهترين گلزن دنيا شده و به چه تيمهايي گل زده. کاش علي دايي به ياد مي آورد که در دو جام جهاني براي ايران بازي کرده و حتي يک گل هم نزده! کاش علي دايي حد خودش را مي دانست.
به نظرم علي دايي ريسک بزرگي را پذيرفت. او مي خواست با بردن تيم ايران به جام جهاني خاطرات تلخ جام جهاني 2006 را از ذهن مردم پاک کند ولي همه چيز برعکس شد.
متاسفانه رفتار علي دايي در مقابل منتقدان، خبرنگاران، بازيکنان و ... باعث شده که مردم از باخت تيم ايران اظهار خوشحالي کنند! در چند روز گذشته با هرکه صحبت مي کردم مي گفت خوب شد ايران باخت تا علي دايي را اخراج کنند! اين موج را مي توان در سايتها و وبلاگهاي زيادي به وضوح ديد. يادش به خير. 10 سال پيش با برد ايران مي خنديديم، با باختش گريه مي کرديم. اما امروز وقتي تيم مي بازد مي گوييم خوب شد باختيم!
در پايان فقط مي تونم بگم که متاسفم. براي علي دايي و براي همه مردم ايران!
توجه : اين مطلب کاملاً واقعي است و طنز نمي باشد!
توي اين چند روز تعطيلات عيد نوروز براي من اتفاقاتي افتاد که شايد به نظر طنز بياد! ولي براي من بيشتر تراژدي بود تا طنز. روز چهارشنبه 28 اسفند نشستم پاي کامپيوتر که کمي وبگردي کنم و چند تا ايميل تبريک بفرستم ولي هر کاري کردم نتونستم کانکت بشم. بعد از کلي بررسي و نصب مجدد مودم به اين نتيجه رسيدم که احتمالاً مودم از کار افتاده. خلاصه پنجشنبه صبح رفتم يه مودم خريدم و نصب کردم و کانکت شدم اما تا اومدم ايميل بفرستم اينترنت قطع شد. سر حساب شدم که خط تلفن قطع شده ! خلاصه حالا روز تعطيل هرچي با واحد خرابي تلفن تماس گرفتم کسي جواب نميداد و مي رفت رو پيغامگير. جمعه صبح بالاخره تماسها به نتيجه رسيد و واحد خرابي تلفن پيش از ظهر اومد و پس از بررسي گفت که احتمالاً خط تلفن از داخل آپارتمان اتصالي پيدا کرده و اون هم به ما مربوط نميشه! حالا روز جمعه 30 فروردين از کجا يه برقي پيدا کنيم بياد اتصالي رو پيدا کنه؟! خلاصه خودم دست به کار شدم و بعد از کلي بررسي بالاخره منبع اتصالي رو که پشت يکي از پريزها بود پيدا کردم و خط تلفن و انترنتمون وصل شد.
تا اينجا رو داشته باشين تا من يه نفسي تازه کنم ( فرض کنيد پيام بازرگانيه!)
خوب! به ميمنت و مبارکي عيد شد و روز اول فروردين تصميم گرفتم ( البته عيال مربوطه تصميم گرفت و بنده اجرا کردم!) که يک عدد جا دستمالي داخل دستشويي نصب کنم. بعد از کلي بررسي که روي سيم برق و لوله آب نباشه مته رو زدم به ديوار. حالا حدس بزنيد چه اتفاقي افتاد؟!
صاف خورد رو لوله آب همسايه طبقه بالا که از داخل ديوار ما رد شده بود!! خلاصه سريع رفتم شير اصلي همسايه بستم. تنها شانس اين بود که همسايه خونه نبود. حالا بگرد دنبال لوله کش!!
خلاصه روز اول عيدي لوله کش پيدا نکرديم. شب هم که همسايه اومد جريان رو بهش گفتيم و قول داديم که تا فردا آب خونه شون وصل ميشه. روز دوم فروردين ( که امروز باشه) رفتيم و بالاخره يه لوله کش پيدا کرديم و آورديمش که محل عيب رو معاينه ! کنه. جناب لوله کش پس از بررسي فرمودند که الان ديگه ديره ( ساعتش رو با ساعت جديد تنظيم کرده بود) بايد حدود 30 سانت از دبوار رو بکنيد! تا من بعد از ظهر بيام درست کنم! کلي هم بد و بيراه بار اون کسي کرد که لوله کشي ساختمان رو انجام داده و لوله رو از اينجا عبور داده!
گفتيم چشم! می کَنیم. حالا اين وسط کارگر هم سراغ نداشتيم که بياد و ديوار رو بکنه. عجله هم داشتيم. خلاصه خودم دست به کار شدم و با چکش و پيچ گوشتي به جون ديوار افتادم و دور لوله رو خالي کردم.ساعت 5/3 که قرار گذاشته بوديم استاد لوله کش نيومد و يک ربعي هم گذشت. به موبايلش زنگ زدم و گفتم استاد! پس شما گفتي من سر وقت ميام! استاد فرمود که به ساعت قديم هنوز کلي وقت هست! گفتم استاد پيش از ظهر ساعتت، جديد بود حالا قديمه!
خلاصه استاد بالاخره اومد و ظرف 45 دقيقه لوله رو درست کرد. بعد از تموم شدن کار گفتم خوب! امر بفرماييد چقدر تقديم کنم؟ يه حسابي کرد و گفت 11500 تومان وسيله استفاده کردم. 30 هزار تومان هم دستمزدم ميشه!! بنده دو تا شاخ روي کله ام در اومد. گفتم استاد! شما 45 دقيقه کار کردي براي چي 30 هزار تومان؟! گفت اين کار تخصصييه ! ساعتي نيست!! خلاصه آخرش 23 هزار تومان دستمزد گرفت و رفت.
راستش از اينکه آب خونه همسايه وصل شد خوشحالم ولي دلم براي امثال خودم ميسوزه که مهندس هستيم و کلي هم ادعامون ميشه اما هنر يه لوله کش رو هم نداريم. نه کسي استاد خطابمون مي کنه و نه براي 1 ساعت کار چنين پولي مي گيريم. سرمايه دار هم هر وقت دلش خواست ميگه آقا بفرما برو به سلامت! به قول دوستی، تو این دوره و زمونه مهندسی فقط به درد زن گرفتن می خوره!
چند وقت پيش هم که مبل جديد خريده بوديم و مي خواستيم بياريم. راننده وانت براي حمل يک مسافت 20 کيلومتري 25 هزار تومان پول گرفت. پشت ماشيتش نوشته بود" عاقبت درس نخواندن" ! بهش گفتم چرا اينو نوشتي؟ گفت اگه درس خونده بودم الان شغلم اين نبود! با خودم گفتم آره! بعد از 20 سال درس خوندن و کور و کچل شدن، مي شدي يه مهندس و مي رفتي سر کار. صبح تا عصر براي برجي 500، 600 هزار تومان. اما الان يه وانت فکسني داري روزي دو تا مسير اينجوري هم ببري ميشه 50 هزار تومان. 20 روز هم که در ماه کار کني ميشه 1 ميليون تومان!
راستش تصميم داشتم آخر اين مطلب بنويسم این مدرک مهندسی رو باید گل گرفت! اما چون عيده نمي نويسم!! فقط مي گم آقايون و خانمهاي مهندس (از جمله خودم) همگي برين جلو بوق بزنين که از يه لوله کش هم کمترين!
خلاصه دو سه روز اول که با بدبختی و مکافات گذشت. امیدوارم بقیه اش این طوری نباشه!